عصر عاشورا

چون گل خورشيدى عاشورا به نخلستان شكفت                     لحظه‌اى از شرم پشت نخل پيرى رو نهفت

شاه خوبان ديد كزان خيمه‌هاى طاق و جفت                      هيچ برجا نيست آنگه زير لب خنديد و گفت

يارى اندر كس نمى‌بينيم ياران را چه شد                             دوستى كه آخر آمد دوستداران را چه شد

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.