<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>مدرسه علمیه زینبیه ایوان - موضوعات: "شهدا" یا "خدا شهیدم کن"</title>
		<link>https://ivan.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://ivan.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>حکایت من .....</title>
			<link>https://ivan.kowsarblog.ir/حکایت-من-1</link>
			<pubDate>08:31:00 +0430 یکشنبه، 19 خرداد 1398</pubDate>			<dc:creator>عابدی</dc:creator>
			<category domain="main">خدا شهیدم کن</category>			<guid isPermaLink="false">766628@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حکایت من آن گمشده ایی ست که می دود در بیابان دنیا &amp;#8230;. ?&lt;br /&gt;می گردد دنبال نشانی از شهادت &amp;#8230;.&lt;br /&gt;میدانی دردم را؟ میفهمی اشکم را؟ میبینی قلبم را؟ ?&lt;br /&gt;من اینم &amp;#8230; &lt;br /&gt;میدانی که شهید نشوی، آخرش میمیری &amp;#8230; تمام &amp;#8230;. &lt;br /&gt;یک کاغذ، پایان من و توست &amp;#8230; &lt;br /&gt;که رویش با خط تایپی می نویسند&amp;#8230; فوت شد! &lt;br /&gt;میدانی؟ &lt;br /&gt;سخت است، درد است.. بغض است، &lt;br /&gt;آخر این قصه این طور تمام شود بگویند: مُــــرد؟!! &lt;br /&gt;خیلی سنگین است &amp;#8230; مُرد&amp;#8230;مُرد؟ مرد و تمام شد؟ &lt;br /&gt;یعنی آخر نشد، شهادت قسمتش؟ &lt;br /&gt;یعنی دیدار.. ابراهیم هادی و حاج همت و حاج مهدی &amp;#8230;و محمدرضا دهقان و محمودرضا بیضایی را به گور ببرد؟ &lt;br /&gt;اصلا انصاف نیست ها&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما مدعیان صف اول بودیم &amp;#8230;&lt;br /&gt;از آخر مجلس شهدا را چیدند&amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیا برویم،&lt;br /&gt;آخر صف شاید به ما بی لیاقت ها هم رسید&amp;#8230;&lt;br /&gt;دلشکسته ها مرگ را نمی پذیرند&amp;#8230; &lt;br /&gt;طاقت ندارند بگویند، آخر این قصه با مرگ ختم یافت&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خداوندا&amp;#8230; &lt;br /&gt;به حرمت شهدایت، آخر قصه ی ما را شهادت قرار بده&amp;#8230; ?&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;➖ ? ? اللّهمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌الفَرَج ? ? ➖&lt;br /&gt;???????&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ivan.kowsarblog.ir/حکایت-من-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>حکایت من آن گمشده ایی ست که می دود در بیابان دنیا &#8230;. ?<br />می گردد دنبال نشانی از شهادت &#8230;.<br />میدانی دردم را؟ میفهمی اشکم را؟ میبینی قلبم را؟ ?<br />من اینم &#8230; <br />میدانی که شهید نشوی، آخرش میمیری &#8230; تمام &#8230;. <br />یک کاغذ، پایان من و توست &#8230; <br />که رویش با خط تایپی می نویسند&#8230; فوت شد! <br />میدانی؟ <br />سخت است، درد است.. بغض است، <br />آخر این قصه این طور تمام شود بگویند: مُــــرد؟!! <br />خیلی سنگین است &#8230; مُرد&#8230;مُرد؟ مرد و تمام شد؟ <br />یعنی آخر نشد، شهادت قسمتش؟ <br />یعنی دیدار.. ابراهیم هادی و حاج همت و حاج مهدی &#8230;و محمدرضا دهقان و محمودرضا بیضایی را به گور ببرد؟ <br />اصلا انصاف نیست ها&#8230;</p>
<p>ما مدعیان صف اول بودیم &#8230;<br />از آخر مجلس شهدا را چیدند&#8230;.</p>
<p>بیا برویم،<br />آخر صف شاید به ما بی لیاقت ها هم رسید&#8230;<br />دلشکسته ها مرگ را نمی پذیرند&#8230; <br />طاقت ندارند بگویند، آخر این قصه با مرگ ختم یافت&#8230;</p>
<p>خداوندا&#8230; <br />به حرمت شهدایت، آخر قصه ی ما را شهادت قرار بده&#8230; ?</p>
<p>➖ ? ? اللّهمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌الفَرَج ? ? ➖<br />???????</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ivan.kowsarblog.ir/حکایت-من-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ivan.kowsarblog.ir/حکایت-من-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ivan.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=766628</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>عاشقانه شهدا</title>
			<link>https://ivan.kowsarblog.ir/عاشقانه-شهدا-9</link>
			<pubDate>08:54:00 +0430 دوشنبه، 13 خرداد 1398</pubDate>			<dc:creator>عابدی</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>			<guid isPermaLink="false">762790@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;روزی که حرف از رفتن و راهی شدنش پیش اومد،&lt;br /&gt;مخالفتی نکردم!&lt;br /&gt;چون نمیخواستم که شرمنده اهل بیت بشم &lt;br /&gt;همیشه با خودم می‌گفتم که اگر روز عاشورا و زمان امام حسین (ع) بودم ایشون رو یاری میکردم&lt;br /&gt;روزی که آقا محمد از رفتن صحبت کرد، روز امتحان من بود!!!&lt;br /&gt;باید ثابت می‌کردم که چقدر به اعتقاداتم پایبندم &lt;br /&gt;من همسرم رو با جون و دل &lt;br /&gt;و با دست‌های خودم&lt;br /&gt;برای دفاع از #اسلام و دفاع از عقیله بنے‌هاشم راهی #سوریه کردم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محمد قرار بود ساعت 8 روز 15 دی ماه سال 94 راهی بشه؛&lt;br /&gt;اما ساعت 5 عصر بود که باهاش تماس گرفتن و هماهنگی لازم انجام شد.&lt;br /&gt;چون عجله‌ای شد،&lt;br /&gt;من همه وسایلش روخیلی سریع حاضر کردم ?&lt;br /&gt;و آقا محمد مشغول بازی با حلما شد ? ?&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانواده‌هامون اومده بودن برای بدرقه ?&lt;br /&gt;محمد تو حیاط با همه خداحافظے کرد&amp;#8230;&lt;br /&gt;حلما رو در آغوش گرفتـ&lt;br /&gt;و مرتب مے‌بوسید ?&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منو صدا کرد و با هم آخرین عکس یادگاریمون رو انداختیم ? ?&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد دستام رو گرفت&lt;br /&gt;و گفت:&lt;br /&gt;حواست به همه چی باشه&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ivan.kowsarblog.ir/عاشقانه-شهدا-9&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی که حرف از رفتن و راهی شدنش پیش اومد،<br />مخالفتی نکردم!<br />چون نمیخواستم که شرمنده اهل بیت بشم <br />همیشه با خودم می‌گفتم که اگر روز عاشورا و زمان امام حسین (ع) بودم ایشون رو یاری میکردم<br />روزی که آقا محمد از رفتن صحبت کرد، روز امتحان من بود!!!<br />باید ثابت می‌کردم که چقدر به اعتقاداتم پایبندم <br />من همسرم رو با جون و دل <br />و با دست‌های خودم<br />برای دفاع از #اسلام و دفاع از عقیله بنے‌هاشم راهی #سوریه کردم </p>
<p>محمد قرار بود ساعت 8 روز 15 دی ماه سال 94 راهی بشه؛<br />اما ساعت 5 عصر بود که باهاش تماس گرفتن و هماهنگی لازم انجام شد.<br />چون عجله‌ای شد،<br />من همه وسایلش روخیلی سریع حاضر کردم ?<br />و آقا محمد مشغول بازی با حلما شد ? ?</p>
<p>خانواده‌هامون اومده بودن برای بدرقه ?<br />محمد تو حیاط با همه خداحافظے کرد&#8230;<br />حلما رو در آغوش گرفتـ<br />و مرتب مے‌بوسید ?</p>
<p>منو صدا کرد و با هم آخرین عکس یادگاریمون رو انداختیم ? ?</p>
<p>بعد دستام رو گرفت<br />و گفت:<br />حواست به همه چی باشه&#8230;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ivan.kowsarblog.ir/عاشقانه-شهدا-9">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ivan.kowsarblog.ir/عاشقانه-شهدا-9#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ivan.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=762790</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رفقای کمیلی</title>
			<link>https://ivan.kowsarblog.ir/رفقای-کمیلی</link>
			<pubDate>09:45:00 +0430 یکشنبه، 12 خرداد 1398</pubDate>			<dc:creator>عابدی</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>			<guid isPermaLink="false">762399@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موقع آن بود ڪه بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابڪار دربیایند. همه از خوشحالے در پوست خود نمے گنجیدند. جز عباس ریزه ڪه چون ابر بهارے اشک مے ریخت و مثل ڪنه چسبیده بود به فرمانده و مے گفت : « جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته ڪه قدمه ڪوتاهه، اما براے خودم ڪسے هستم » . اما فرمانده فقط مے گفت :« نه ؛ یڪے باید بماند و از چادرها مراقبت ڪند. بمان بعداً مے برمت » . عباس ریزه گفت :« تو این همه آدم من باید بمانم » .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی دید نمے تواند دل فرمانده را نرم ڪند ؛ مظلومانه دست به آسمان بلند ڪرد و نالید :« اے خدا تو یک ڪارے ڪن . بابا منم بنده ات هستم» ؛ چند لحظه اے مناجات ڪرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواسشان به او بود. عباس ریزه یک مرتبه دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتے فرمانده تعجب ڪردند ؛ عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دل فرمانده لرزید . فڪر ڪرد ڪه عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز ڪند . وسوسه رهایش نڪرد. آرام و آهسته با قدمهاے بے صدا در حالے ڪه چند نفر دیگر هم همراهے اش مے ڪردند به سوے چادر رفت. اما وقتے ڪناره چادر را ڪنار زد ؛ دید عباس ریزه دراز ڪشیده و خوابیده، غرق حیرت شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پوتینهاےش را ڪند و رفت صدایش ڪرد:«هی عباس ریزه&amp;#8230;. خوابیدے؟ پس واسه چے وضو گرفتی؟» . عباس غلتید و رو برگرداند و با صداے خفه گفت:«خواستم حالش را بگیرم» ؛ فرمانده با چشمانے گردشده گفت:«حال ڪے را؟» ؛ عباس یک مرتبه مثل اسپندے ڪه روے آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد:«حال خدا را ؛ مگر او حال مرا نگرفته؟ چند ماهه نماز شب مے خوانم و دعا مے ڪنم ڪه بتوانم تو عملیات شرڪت ڪنم. حالا ڪه موقعش رسیده حالم را مے گیرد و جا مے مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یڪ» .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرمانده چند لحظه با حیرت به عباش نگاه ڪرد. بعد برگشت طرف بچه ها ڪه به زور جلوے خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید مے شدند. یک مرتبه فرمانده زد زیر خنده و گفت:«تو آدم نمے شوے ؛ یا الله آماده شو برویم» .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان ڪرد و گفت:«خیلی نوڪرتم خدا. آلان ڪه وقت رفتنه. عمرے ماند تو خط مقدم نماز شڪر مے خوانم تا بدهڪار نباشم» . بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوے ماشینهایے ڪه آماده حرڪت بودند و فریاد زد:«سلامتی خداے مهربان صلوات» .&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ivan.kowsarblog.ir/رفقای-کمیلی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>موقع آن بود ڪه بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابڪار دربیایند. همه از خوشحالے در پوست خود نمے گنجیدند. جز عباس ریزه ڪه چون ابر بهارے اشک مے ریخت و مثل ڪنه چسبیده بود به فرمانده و مے گفت : « جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته ڪه قدمه ڪوتاهه، اما براے خودم ڪسے هستم » . اما فرمانده فقط مے گفت :« نه ؛ یڪے باید بماند و از چادرها مراقبت ڪند. بمان بعداً مے برمت » . عباس ریزه گفت :« تو این همه آدم من باید بمانم » .</p>
<p>وقتی دید نمے تواند دل فرمانده را نرم ڪند ؛ مظلومانه دست به آسمان بلند ڪرد و نالید :« اے خدا تو یک ڪارے ڪن . بابا منم بنده ات هستم» ؛ چند لحظه اے مناجات ڪرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواسشان به او بود. عباس ریزه یک مرتبه دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتے فرمانده تعجب ڪردند ؛ عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر.</p>
<p>دل فرمانده لرزید . فڪر ڪرد ڪه عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز ڪند . وسوسه رهایش نڪرد. آرام و آهسته با قدمهاے بے صدا در حالے ڪه چند نفر دیگر هم همراهے اش مے ڪردند به سوے چادر رفت. اما وقتے ڪناره چادر را ڪنار زد ؛ دید عباس ریزه دراز ڪشیده و خوابیده، غرق حیرت شد.</p>
<p>پوتینهاےش را ڪند و رفت صدایش ڪرد:«هی عباس ریزه&#8230;. خوابیدے؟ پس واسه چے وضو گرفتی؟» . عباس غلتید و رو برگرداند و با صداے خفه گفت:«خواستم حالش را بگیرم» ؛ فرمانده با چشمانے گردشده گفت:«حال ڪے را؟» ؛ عباس یک مرتبه مثل اسپندے ڪه روے آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد:«حال خدا را ؛ مگر او حال مرا نگرفته؟ چند ماهه نماز شب مے خوانم و دعا مے ڪنم ڪه بتوانم تو عملیات شرڪت ڪنم. حالا ڪه موقعش رسیده حالم را مے گیرد و جا مے مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یڪ» .</p>
<p>فرمانده چند لحظه با حیرت به عباش نگاه ڪرد. بعد برگشت طرف بچه ها ڪه به زور جلوے خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید مے شدند. یک مرتبه فرمانده زد زیر خنده و گفت:«تو آدم نمے شوے ؛ یا الله آماده شو برویم» .</p>
<p>عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان ڪرد و گفت:«خیلی نوڪرتم خدا. آلان ڪه وقت رفتنه. عمرے ماند تو خط مقدم نماز شڪر مے خوانم تا بدهڪار نباشم» . بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوے ماشینهایے ڪه آماده حرڪت بودند و فریاد زد:«سلامتی خداے مهربان صلوات» .</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ivan.kowsarblog.ir/رفقای-کمیلی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ivan.kowsarblog.ir/رفقای-کمیلی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ivan.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=762399</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نماز اول وقت</title>
			<link>https://ivan.kowsarblog.ir/نماز-اول-وقت-209</link>
			<pubDate>08:14:00 +0430 شنبه، 11 خرداد 1398</pubDate>			<dc:creator>عابدی</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>			<guid isPermaLink="false">761964@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نـمازعصـرت‌روچـرانخوندی؟ &lt;br /&gt;_بعـداً میــخونم!&lt;br /&gt;دسـتی‌بہ پشتـم زد وبالبخـندگفـت:&lt;br /&gt;+«فڪرمیڪنی‌اون‌خـدایی‌ڪه ماروآفـریده،نیـازبه‌این‌داره ڪه تـو #نـماز عصـرت‌رونخـونی وبری عملـیات‌ڪنی؟ فڪرمیڪنی اگه تونباشـی عملیات‌ بہ‌خـوبی انجـام نمیشـہ؟»&lt;br /&gt;_حـرفای‌محـمودمرا‌بہ فڪرفـرو، برد&lt;br /&gt;بعدشـم گـفت:&lt;br /&gt;+اون خــدایی‌ڪه ماروآفـریده خودش&lt;br /&gt;رهبـری این جنـگ روبہ عهـده داره و&lt;br /&gt;احتیاج به تاخـیرانداخـتن نمازت نیست&lt;br /&gt;برو نمـازت روبـخون:)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;#شهیـدمحمـودرادمهر&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ivan.kowsarblog.ir/نماز-اول-وقت-209&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>نـمازعصـرت‌روچـرانخوندی؟ <br />_بعـداً میــخونم!<br />دسـتی‌بہ پشتـم زد وبالبخـندگفـت:<br />+«فڪرمیڪنی‌اون‌خـدایی‌ڪه ماروآفـریده،نیـازبه‌این‌داره ڪه تـو #نـماز عصـرت‌رونخـونی وبری عملـیات‌ڪنی؟ فڪرمیڪنی اگه تونباشـی عملیات‌ بہ‌خـوبی انجـام نمیشـہ؟»<br />_حـرفای‌محـمودمرا‌بہ فڪرفـرو، برد<br />بعدشـم گـفت:<br />+اون خــدایی‌ڪه ماروآفـریده خودش<br />رهبـری این جنـگ روبہ عهـده داره و<br />احتیاج به تاخـیرانداخـتن نمازت نیست<br />برو نمـازت روبـخون:)</p>
<p><br />#شهیـدمحمـودرادمهر</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ivan.kowsarblog.ir/نماز-اول-وقت-209">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ivan.kowsarblog.ir/نماز-اول-وقت-209#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ivan.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=761964</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قرعه به نام جوان</title>
			<link>https://ivan.kowsarblog.ir/قرع-به-نام-جوان</link>
			<pubDate>11:11:00 +0430 یکشنبه، 5 خرداد 1398</pubDate>			<dc:creator>عابدی</dc:creator>
			<category domain="main">شهدا</category>			<guid isPermaLink="false">759883@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;در بعضی عملیات ها بدلیل کمبود وقت ،&lt;br /&gt;یک نفر به حالت دراز کش روی سیم های خاردار قرار می گرفت &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا سایر رزمنده ها از روی جسم او بگذرند &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گردان تا بخواهد از روی او رد شود ، &lt;br /&gt;فرد بر اثر درد و خونریزی به شهادت میرسید .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داوطلب زیاد بود &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرعه انداختند .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افتاد بنام یه جوون .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت : « چیکار دارید ! بنامش افتاده دیگه !»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه ها از پیرمرد بدشون اومد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه رفتن الا پیرمرد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفتند : « بیا ! »&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت : « نه ! شما بریدد! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش !مادرش منتظره » ????&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;? کجایند مردان بی ادعا ?&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://ivan.kowsarblog.ir/قرع-به-نام-جوان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><br />در بعضی عملیات ها بدلیل کمبود وقت ،<br />یک نفر به حالت دراز کش روی سیم های خاردار قرار می گرفت &#8230;</p>
<p>تا سایر رزمنده ها از روی جسم او بگذرند &#8230;</p>
<p>گردان تا بخواهد از روی او رد شود ، <br />فرد بر اثر درد و خونریزی به شهادت میرسید .</p>
<p>داوطلب زیاد بود &#8230;</p>
<p>قرعه انداختند .</p>
<p>افتاد بنام یه جوون .</p>
<p>همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد !</p>
<p>گفت : « چیکار دارید ! بنامش افتاده دیگه !»</p>
<p>بچه ها از پیرمرد بدشون اومد .</p>
<p>دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون .</p>
<p>جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار .</p>
<p>بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون .</p>
<p>همه رفتن الا پیرمرد .</p>
<p>گفتند : « بیا ! »</p>
<p>گفت : « نه ! شما بریدد! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش !مادرش منتظره » ????</p>
<p>? کجایند مردان بی ادعا ?</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://ivan.kowsarblog.ir/قرع-به-نام-جوان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://ivan.kowsarblog.ir/قرع-به-نام-جوان#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://ivan.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=759883</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
