موضوع: "بوستان قرآن"

صلوات
چهارشنبه 97/03/30
طفل آرام شد
شبی در یک از شهرستانها در منزل دوستی که جهت تسلیت آنها رفته بودم استراحت کردم
همین که آن مصیبت زده ها به خواب رفتند طفل که در نزدیکی اطاق ما بود و در اثر کسالت از خواب بیدار شد و شروع به گریه نمود والدین او نیز بیدار نمی شدند.
سرو صدای آن طفل به طول انجامید به طوری که برای بنده جانکاه شد یک مرتبه به لطف خداوند به خاطرم آمد که
چهار آیه آخر سوره مبارکه حشر را با هفت مرتبه صلوات چاشنی زدم و خواندم و تا اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم را گفتم بچه آرام شد و ما به خواب رفتیم
صلوات چاشنی و درمان همه دردهاست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

سی تلنگر قرانی
چهارشنبه 97/03/23
سی تلنگر قرآنی
مهربان باش *بخشنده باش *مراقب باش0 امیدوار باش *با خدا باش* عاقل باش*
مومن باش* سلامت باش* شیرین باش *زلال باش* مرد باش* دور از گناه باش*
شمع صفت باش *آگاه باش *گل باش* خاموش باش*قرآنی باش *عامل باش*
بردبار باش* خالص باش* نرم باش* آشنا باش *با قرآن باش کریم باش*
دوست باش *مواظب باش] حواست به خودت باشد* بنده باش* شاداب باش *به هوش باش*

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
شنبه 97/03/05
تَنَزَّلُ الْمَلَائِکةُ وَ الرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کلِّ أَمْرٍ
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از دوست بماندیم و به منزل نرسیدیم
سرمایه زکف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
مرا چه به تجارت؟! مرا چه به دوست؟! من کجا و بریدن از اغیار و به دنبال تو دویدن؟!
من کجا و تو؟! من همانام که دینم با ماه رمضان شروع میشود و با عید فطر تمام!
و فقط همان چند روز است که معنای غربت را میفهمم و بس.
من کجا و تو؟!
من همانام که افسوسِ همه چیز را میخورم؛ جز افسوس عمری که دور از تو گذراندهام.
من همانام که در اوجِ پافشاری به درگاه خداوند، بالاترین خواستههایم، تنها و تنها حولِ وجودِ خودم می گردد.
سلامتیام! داراییام! مدرک ام! خودم! خودم! و خودم!
اصلاً نیندیشیدهام که نگاه تو چهقدر برتر از همهی داراییهای دنیاست!
شادمانی تو کجا و شعفِ مال اندوزی؟!
من چه میدانم لبخند رضایت تو چیست؟!
من چه میفهمم شادی مادرِ تو چهقدر قیمتی است؟!
من کجا تو را شناختهام و کجا دانستهام تو در نزد خدای متعال چه منزلتی داری که خلایق به وجود تو روزی میخورند و آسمان به برکت تو فرو نمیریزد.
من کجا و تو؟!
گفتند : شب قدر، شب نزول قرآن است. گفتند : ﴿ اِنّا اَنْزَلْناهُ فی لَیلَةِ الْقَدْرِ ﴾
می گویم : قرآنِ ناطق تویی؛
ترجمانِ قرآن تویی؛
آیات بینات قرآن در سینهی توست؛
تفسیر قرآن به لسانِ توست.
گفتند : شب قدر را هرکسی نمیداند چه شبی است؟
می گویم : مگر قدر تو را هرکسی میفهمد؟!
مگر کسی به شناخت تو نائل شدهاست؟!
مگر ادراک من، درک تو نموده است؟!
گفتند : شب قدر از هزار ماه بهتر است؟ ﴿ لَیلَةُ الْقَدْرِ خَیرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ.﴾
میگویم : مگر ماهی بهتر از روی ماه تو می شود؟! تو که از هزار هزار ماه، برتری!
گفتند : در شب قدر، ملائکه و روح نازل می شوند، به امر پروردگارشان. ﴿ تَنَزَّلُ الْمَلائِکةُ وَ الرُّوحُ فیها بِإذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کلِّ اَمْر.﴾
می گویم : ملائکه خادمان درگاه تواند!
اینان که حلقهی بندگی تو زینت گوشهایشان است؛
اینان که در شبِ قدر صعود و نزولشان به نزد توست؛
اینان نامهی تقدیر خلایق را امشب به نزد تو میآورند تا تو سرنوشت همگان را امضا کنی.
اینها را گفتم تا بگویم : هر چه کردهام و هر چه هستم - که خودم میدانم پستِ پستام - امشب گدای تو ام و جز تو را گدایی نمیکنم.
میخواهم بگویم : امشب، شب بروزِ قدر و منزلت توست.
میخواهم بگویم : خاک دو عالم بر سر من، اگر حاجتِ مادر تو امشب صدر حاجاتم نباشد!
می خواهم بگویم : اف بر روی سیاهم، اگر رهایی شما از زندان غیبت به اندازهی گرفتاریها و مشکلات خودم برایم مهم نباشد.
میخواهم بگویم : عطشناک، دعایت می کنم! دیوانهوار ضجّهات می زنم!
و از خدای حسین علیهالسلام، به حق حسین علیهالسلام، شفای سینهی سوختهی حسین علیهالسلام را به ظهور تو می طلبم.
این کم ترین کاری است که غلامِ نان و نمک خوردهی تو میتواند بکند.
این پیشِ پا افتادهترین کاری است که بندهی آبرو از تو یافته، می تواند بکند.
این در مقابل سایهی پدری تو هیچ است!
بمیرم برای چشمان اشک بارت! بسوزم برای دل سوختهات

زندگان همیشه مرده
سه شنبه 97/03/01
﴿ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ خَرَجُوا مِن دِیارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ إِنَّ اللهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَـکنَّ أَکثَرَ النَّاسِ لاَ یشْکرُونَ ﴾
زندگان همیشه مرده
و آنگاه که خود را مالک خود انگاشتند و فراموش کردند مخلوق بودن خود را و اینکه صاحب دارند و خالق و آن هنگام که توانگران خود را صاحب حیات و بقای خود دانستند و تهیدستان نیز خیال کردند که اگر هم چون توانگران به خود اتکا کنند، میتوانند از چنگال بیماری مهلک نجات یابند، همه از شهر جهت فرار از بیماری و مرگ گریختند و آن زمان خداوند فراموش شد. آنان از یاد بردند که مملوکاند و مخلوق. به ناگاه عذابی بس عظیمتر، همگان را به خواب ابدی فرو برد؛ خوابی برخاسته از غفلت و فراموشی پروردگار.
… سالها از مرگ غافلین گذشت. آن مردمان که هزاران نفر بودند، بدنهایشان پوسید و تودهی استخوانهایشان در خارج از شهر، گوشهای جمع شد و تپّهی استخوانی سالها نماد عبرتی بود برای آیندگان.
تا اینکه مردی از دیار خورشید پا به بیابان نهاد و با دیدن این استخوانها آهی از افسوس کشید و به حال آنان گریست؛ از پیشگاه صاحب و خدای خود برای آنان طلب بخشش نمود و با او داد سخن داشت و به نجوا پرداخت که بار خدایا! تو توانایی در دوباره زنده کردن مردگان، همان گونه که ایشان را میراندی!
و به قطع زنده نمود خداوند آن مردگان را از روی فضل و مهربانیش؛ چرا که آن بزرگمرد نبی و خلیفهی او بود بر روی زمین و پاک دلی که از یاد خدایش غافل نمیشد. و امروز این ماییم که از پس قرنها غفلت پا به عرصهی وجود نهادهایم؛ اما آیا عبرت میگیریم از گذشتگان خود و می اندیشیم در کردار و آیندهی خود؟
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنام
از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنام؟
و ای کاش در فکر کار خویش بودیم. در هراسم از اینکه ما را مرگی بزرگتر از گذشتگان فرا گرفته باشد؛ مرگی که در آن هیچ روشنایی نباشد و این مرگ، مرگِ قلبهاست؛ تیرگی خاطره هاست؛ غفلت از یاد خدا!
و استخوانهای متحرک امروز چه فرقی میکنند با استخوانهای انباشتهی دیروز؟!
آیا امروز زندگی ما رنگ و بوی خدایی دارد؟
سؤال من این است که اگر امامِ زنده و صاحبِ عصر و زمان نداشتیم چگونه میزیستیم و چه فرقی با امروزمان میکرد؟
آیا بسنده کنیم به همین حد که هر ساله تنها جشنی برای ولادتش گیریم و فراموشش کنیم تا …
و امروز این قلبهاست که مردهاند؛ سالیانی است که کمتر کسی متذکر این مطلب است.
خدا نکند که ما مصداق ﴿ صُمٌّ بُکمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا یرْجِعُونَ ﴾ باشیم که کر و لال و کور شده باشیم و هیچ چیز را نبینیم و آنچه از یاد برده باشیم این باشد که ما صاحب داریم!
و شاید دوباره مردی از خورشید بیاید که دست به دعا بردارد و برای زنده شدنمان درخواست نماید.
نه، نه! مطمئن باش؛ قطعاً میآید؛
او خواهد آمد …
او همان صاحب و ولینعمت اصلیمان است. اوست که: ﴿ یحی الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ﴾
هموست که زنده میکند زمین را پس از مردنش در حالی که :« اِنَّهُم یرَونَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً »

دنیا فانی است واخرت ماندن....
سه شنبه 97/02/04
در خیابان قدم می زد
چشمانش افتاد به تجملاتِ برخی ها !
در دلش گفت : کاش
من هم اینگونه بودم! ناگهان
یادش آمد آیه ای از قرآن را و زمزمه کرد :
•{ کُلُّ مَن عَلَیها فان … }•
همه چیز فنا پذیر است
و دلش آرام شد …
وقتی تو را دارم دیگران و
اموال دنیا را میخواهم چکار ؟
•| #دنیا_فانیاست_و_آخرتماندن