مدرسه علمیه زینبیه ایوان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 112
  • رتبه مدرسه دیروز: 2
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 154
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 3
  • رتبه کشوری 90 روز گذشته: 67
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1


  •   چهار عامل جهنمی شده ما   ...

    چهار عامل ما را جهنمی کرد💢


    در قیامت بارها میان اهل #بهشت و #جهنم گفت و گو رخ می دهد ٬ که قرآن ترسیمی از آن گفت و گوها را بیان فرموده است٬ یکی از آن صحنه ها که در سوره مدثر آمده این است که:
    اهل بهشت از مجرمان می پرسند:

    💢چه عاملی شما را به #دوزخ روانه کرد؟

    💢 آنها می گویند : 4 عامل :💢


    💢1 - « لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلّینَ » ٬ پای بند به #نماز نبودیم .

    💢2 - « لَمْ نَکُ نُطْعِمُ المِسْکینَ » به #گرسنگان اعتنا نمی کردیم.

    💢3 - « کُنّا نَخوُضُ مَعَ الْخائِضینَ » ٬ ما در جامعه #فاسد هضم شدیم .

    💢4 - « کُنّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدّین » ٬ #قیامت را هم نمی پذیرفت
    قصص الصلاة

    اشتراک گذاری این مطلب!
    موضوعات: التماس تفکر....  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-12-03] [ 10:32:00 ق.ظ ]





      احساس می کنم گم شده ام..   ...

     

    احساس میکنم که گم شده ام…..
    شهدا میشود مرا تفحصم کنید
    گم شده ام…..درکجا نمیدانم…..
    بیش از همه در خودم..
    شما را ب آن سربندهایتان تفحصم کنید..
    آخر که چه؟
    مگر نه این است که از خاک آمدم و به خاک میروم؟
    پس چه بهتر که خاکی بروم
    دیگر تحمل ندارم
    قلبم پر از حب دنیاست
    چشمانم که هنوز گریان است
    دستانم هنوز به سوی شماست
    پاهایم هنوز در راهتان است
    گوشهایم هنوز نوایتان را میشنود
    پس تا دیر نشده به داد این تن برسید::::
    شهدا تفحصم کنید
    شما را به سر بندهایتان قسم تفحصم کنید ؛؛؛؛؛؛؛؛
    #شهدا_شرمنده_ایم

    اشتراک گذاری این مطلب!
    موضوعات: دلنوشته های طلاب  لینک ثابت



     [ 10:31:00 ق.ظ ]





      سوخت اما آخ هم نگفت...   ...

    زنده زنده سوخت….
    اما آخ نگفت….‍
    😭😭
    حسین خرازی نشست ترک موتورم.
    بین راه، به یک نفربر پی ام پی، برخوردیم که در #آتش می سوخت.
    فهمیدیم یک #بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد!

    من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم.
    گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو سه متری، می پاشیدیم روی آتش!
    جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت، اصلا #ضجه و #ناله نمی زد!
    و همین پدر همه ی ما را درآورده بود!

    بلند بلند فریاد می زد:
    #خدایا!
    الان پاهام داره می سوزه!
    می خوام اون ور ثابت قدمم کنی!
    خدایا!
    الان سینه ام داره می سوزه!
    این سوزش به سوزش سینه ی حضرت #زهرا نمی رسه!
    خدایا!
    الان دست هام سوخت!
    می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم!
    نمی خوام دست هام گناه کار باشه!
    خدایا!
    صورتم داره می سوزه!
    این سوزش برای امام زمانه!
    برای ولایته!
    اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت!
    آتش که به سرش رسید، گفت:
    خدایا! دیگه طاقت ندارم،
    دیگه نمی تونم،
    دارم تموم می کنم.
    لااله الا الله،
    خدایا!
    خودت #شاهد باش!
    خودت شهادت بده آخ نگفتم!

    آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم!
    بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت.
    حال حسین آقا از همه بدتر بود.
    دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد و می گفت:
    خدایا!
    ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟
    ما #فرمانده ایناییم؟
    اینا کجا و ما کجا؟
    اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره بگه جواب اینا رو چی می دی؟

    زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم.
    تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه ی من و آن قدر #گریه کرد که پیراهن و حتی زیر پوشم خیسِ #اشک شد.

    اشتراک گذاری این مطلب!
    موضوعات: شهدا  لینک ثابت



     [ 10:30:00 ق.ظ ]





      آمدنش را به سوی خود به تماشا بنشین   ...

     

    آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” را
    و دریایى غرق نمی کند “موسى” را
    مادری،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان “نیل” می سپارد
    تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش
    دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
    سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
    مکر زلیخا زندانیش می کند ، اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند
    از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!
    که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
    و خدا نخواهد ، نمی توانند
    او که یگانه تکیه گاه من و توست
    پس ؛
    به “تدبیرش” اعتماد کن ،
    به “حکمتش” دل بسپار ،
    به او “توکل” کن ؛
    و به سمت او “قدمی بردار” ،
    تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی

    اشتراک گذاری این مطلب!
    موضوعات: آمپول معنویت  لینک ثابت



     [ 09:05:00 ق.ظ ]





      تنها روزنه امید...   ...

    خدا تنها روزنه امیدی است که هیچ گاه بسته نمی شود …
    تنها کسی ایست که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد …
    با پای شکسته هم می توان سراغش رفت …
    تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد …
    تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند …
    وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید …
    وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود …
    و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن …

    اشتراک گذاری این مطلب!
    موضوعات: آمپول معنویت  لینک ثابت



     [ 09:03:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
     
     
    آموزش آفیس